سوال:
سلام. من مدت زیادی ست که احساس تنهایی و خلا عاطفی می کنم. سابقا انسان فعال و پرشور و شادی بودم. دیگران همیشه من را مهربان، الهام بخش و سرشار از انرژی و انگیزه توصیف می کردند.سه سالی ست که درونم رو به زوال رفته و دیگر این گونه نیستم. آن هایی که از درونیاتم خبر ندارند همچنان مرا فردی با انرژی مثبت ارزیابی می کنند درصورتی که چنین نیست. درونم سرشار شده از حال بد و احساسات منفی. و همه اش از تنهایی عاطفی ست.
خداراشکر، نعمات زندگی ام بیشمارند. توانسته ام به بخشی از آرزوهای زندگی ام برسم. قدرت من همان توانایی ها و استعدادهایی بوده که داشته ام. با رتبه ی خوب به دانشگاه خوب رفتم و با رتبه ی بهتر و با سهمیه استعدادهای درخشان، فوق لیسانس خواندم. در رشته و کار خودم "تئاتر و نویسندگی" کمی درخشیدم و تا یک برهه ی زمانی دست به هرکاری می زدم موفق بودم. خانواده ی روشنفکر و امروزی دارم ، جایگاه مالی و اجتماعی خوب (وضعیت مالی بهتر از نود درصد دوستان دوران دانشگاهم). امکان سفر به بیست کشور و یادگیری زبان ها و فرهنگ های مختلف.جوایز و لوح های تقدیر. امروز رزومه ی بلندبالایی دارم اما نکته این جاست که از یک برهه ی زمانی به بعد، فعالیت ها و انرژی ام متوقف شده است.
چند سال اخیر به شدت تلاش کرده ام تا زن قوی و مستقلی باشم اما به دلایلی موفق نشدم.تنها اتفاق مثبت در این زمینه، با خبرشدن از مجموعه ای مسایل حقوقی و یادگیری احترام به خود بود.چون سابقا انسان مهرطلبی بودم که با ناکامی های متعدد سرانجام از آن دست کشیدم و در رابطه ی عاطفی برای خود و دیگری قوانین سفت و سختی قائل شدم.مواردی که در فرهنگ مردسالار مردان ما چندان جانیفتاده،مثل احترام به آزادی های فردی زن و استقلال در­­­­ تصمیم گیری و شروط ضمن عقد، ظلم ناپذیری و امثالهم.
اما چرا احساس خلا می کنم؟ من 29 ساله ام و تقریبا همیشه تنها بوده ام. 29 سال منهای هشت ماه. هشت ماه با شخصی دوست داشتنی از نظر اخلاقی رابطه عمیق عاطفی و جنسی داشتم اما وضعیت خانواده ها و حتی شرایط خودمان به شدت نامتناسب بود و خلاصه "هم کفو" نبودیم. سه سال پیش به ناچار او را کنار گذاشتم. سوگواری ام برای این جدایی، با تاخیر اتفاق افتاد اما خیلی خیلی طول کشید.
جدا از این رابطه، در باقی سال های جوانی ام اغلب در الگوی روابط تک سویه قرار می گرفتم.که مسلما بسیار آزاردهنده ست و هر بار بعد از یکی دوماه شبه-رابطه ی-تک سویه ، چندین ماه دچار اندوه می شدم.تا دوباره حال بهتری پیدا کنم و دوباره از اول! آن رابطه ی هشت ماهه درواقع تنها رابطه ی طولانی و واقعی و دو طرفه ای بود که داشتم. بعد از آن نیز به فواصل طولانی یکی دو مورد آشنایی داشتم که نامناسب بودند و بازهم به نوبه ی خود ضربه زدند و تلافی خشم از روابط سابق خود را سر من خالی کردند.
امروز من دیگر دختر خندانی نیستم. حقیقتا خندیدن برایم کار سختی ست و در عوض به راحتی به گریه می افتم.تا جایی که یکی از دوستان پیشنهاد کرده تست مانیا بدهم. با وجود دست داشتن در چندین هنر و انجام ورزشی بسیار شاد سه روز در هفته، حالم بهتر نمی شود. احساس تنهایی در زندگی روزمره ام به وضوح اختلال ایجاد کرده. شب ها تا 3 بعد از نیمه شب بیدارم و صبح تا 10 می خوابم و یکی دو ساعتی اضافه در رختخواب می مانم. سه سال گذشته شبانه روز برای همه جا رزومه ی کاری فرستاده ام اما چون هنرمند هستم و وضعیت هنر در کشور نابه سامان، نه آن قدری مشهور هستم که حقوق چند میلیونی بگیرم و نه آن قدر بی تجربه و صفر کیلومتر که حاضر به کار رایگان و نیمه رایگان بشوم. و باور بکنید یا نه، در هنر به سختی چیزی میان این دو پیدا می شود.از بعد از فارغ التحصیلی حسی مشابه بازنشستگان از کار افتاده و به پوچی رسیده دارم.سعی کردم مثل آدم های دیگر کار غیرهنری بکنم اما حتی دو روز هم دوام نیاوردم و حتی در مصاحبه های کاری به من گفتند روحیه ی شما اصلا به کار غیر از هنر نمی خورد.خودم این را می دانستم و فقط جهت تلاش برای یافتن استقلال به مصاحبه ها می رفتم. خانواده از بی کاری من غمگین و نگران اند اما لحظه ای از حمایت دریغ نمی کنند.(البته اگر حمایت را تامین هزینه ها معنا کنیم.) اگر شب با حال بد بخوابم صبحش قطعا با حال بدتری بیدار می شوم و آرزوی خواب بیش تر می کنم.
مطلقا دیگر هیچ انگیزه-هدف- و حتی آرزویی ندارم. و این احساس وحشتناکی ست که هر از گاهی به من هجوم می آورد و به خاطرش ساعت ها اشک می ریزم. می دانم در همین لحظه خیلی ها آرزوی زندگی و موقعیت مرا دارند و حتی در کلام از افراد متعددی این را شنیده ام.یک فایل ورد شکرگزاری برای خودم درست کرده ام و هر یکی دو روز یک بار، نعماتم را در آن می نویسم و شکرگزاری می کنم. اما در حالم تغییری ایجاد نمی شود.کتاب های خوب و انرژی بخش (مثل آثار لئو بوسکالیا) در گذشته برایم حکم مسکن را داشتند و بعد از مدتی اثرشان محو می شد.این روزها دارم یکی از همان ها را دوباره می خوانم اما هیچ حس خاصی ندارم. انگار بعد از اشک ریختن زیاد دچار عصب کشی شده باشم.
ساعت های زیادی را در فضای مجازی می گذرانم. در فضای واقعی، دیگر حوصله آدم های واقعی را ندارم.از تمریناتی که برای دوست داشتن خود استفاده کرده ام چندتایی هستند که هنوز احساس خوب به من می دهند، مثلا تنهایی سینما رفتن. تقریبا هفته ای یک بار به جلسات پخش و نقد فیلم می روم که به اندازه ی بیست و چهار ساعت شارژم می کند.بیرون رفتن حالم را بهتر می کند اما وقتی در خانه حال بدی دارم به سختی می توانم بیرون بروم و بیش تر روزهای هفته وضع همین است.
حقیقت این است که من همیشه به داشتن یک رابطه ی عاطفی علاقه داشته ام و هرگز آن را نداشتم.(به جز همان هشت ماه!) علاقه مند به زندگی مستقل از خانواده، داشتن خانواده از آن خود و فرزند هستم و شاهد زنان سی و چند ساله ام که دیگر نمی توانند مادر شوند و مشغول درمان اند.(و این یعنی فشار) در رابطه جنسی باحرارتم و جز با همان یار رابطه ای نداشته ام تا این سن.به عبارت دیگر سه سال از آخرین رابطه جنسی من می گذرد و گاهی خودم می فهمم که بدخلق و عصبی شدنم به این خاطر است.
و هم چنان حقیقت این است که من در آن چه که مارکت ازدواج می نامند اصلا حضور ندارم و دیده نمی شوم. هرگز نه در اقوام،نه در همسایگی،نه در سفرهای متعدد و... جوان هم سن و سال من وجود نداشته که بخواهد مناسب باشد یا نباشد! خیلی خیلی کم به مهمانی دعوت می شوم. از آشنایی های خیابانی تعریف بسیار منفی در ذهن دارم. محیط های رفت و آمدم اغلب پر از خانم هست و اگر در اماکنی چند نفری آقا هم وجود داشته باشند سخنیتی با من ندارند.و ما هم دیگر در زمانه ای نیستیم که خانواده ها بهم فرزندان دختر و پسرشان را معرفی کنند! به خصوص خانواده ی ما که نه تنها سنتی نیستند، که آزاد و روشنفکرند.
حقیقت دیگر این که مردان جوانی که اگراتفاقی ببینم و اتفاقا از نظر جایگاه اجتماعی و خانوادگی هم متناسب باشند، از نظر عاطفی با خودشان درگیرند. اگرچه خود پیش قدم می شوند ولی در همان اوایل راه با دیدن جدیت من – و البته با دیدن امتیازات شخصی و خانوادگی من-  کلا به مبحث دوستی عاطفی دودل می شوند و حاضر به تعهد در همان سطح دوستی هم نمی شوند! اگرچه ما هیچ افراد مادی گرایی نیستیم و برای مثال به مهریه اعتقادی نداریم و بر شروط ضمن عقد تاکید می کنیم. و اگرچه من در رابطه عاطفی، همیشه گشاده رو و بامحبت جلو می روم و تا به حال به مجموعه ای از رفتارها دست نزده ام (کنترل کردن، تلاش برای تغییر شخص مقابل ، گفتار دوپهلو و...) .می توانید تصور کنید که چقدر ناامید کننده ست وقتی پس از مدت ها کسی را متناسب می بینی و در نهایت هیچ اتفاقی نمی افتد.
برای من که تا سن 26 سالگی همیشه موفق بوده و می درخشیدم، چنین وضعیتی ناراحت کننده، ناخوشایند و حتی شرم آور است. دیر به دیر دوستانم را می بینم و تحمل حضور خانواده هم با وجود محبت هایشان سخت شده است. یک جورهایی انگار دارم می گویم یا یک رابطه ی عاطفی یا تنهایی مطلق! گاهی خانواده به سفرهای طولانی می روند و در آن دوران من تنهای مطلقم و فقط آن زمان احساس آرامش دارم. و اگرچه می دانم آن یار هشت ماهه، حقیقتا مناسب من نبود و تصمیم درستی مبنی بر ترک رابطه گرفتم، اما چون هیچ شخص دیگری در زندگی ام نیست باز گاهی به یادش می افتم. می دانم که دلم برای شخص او تنگ نشده، بلکه برای بارعاطفی و آن اطمینان خاطر و دلگرمی ناشی از آن تنگ شده.بله این حال و هوا بر زندگی روزمره ی من واقعا تاثیرات منفی گذاشته و نمی توانم هیچ رویا و هدف و... در ذهن بپرورانم. نسبت به اتفاقات مثلا هیجان انگیز زندگی بی هیجان و معمولی برخورد می کنم و آن شور سابق را ندارم.
اهل قلم و کتاب هستم و تا به امروز برای بهبود زندگی ام خیلی تمرینات انجام داده ام و لازم باشد بازهم انجام می دهم اما ناامیدم از تغییر واقعی درونی... با همه این تفاسیر، شما چه پیشنهادی برای بهبود شرایطم می توانید به من بکنید؟  


پاسخ:
با سلام و آرزوی موفقیت برای شما دوست گرامی
دوست عزیز... شرح حال شما مجموعه علایمی از سوگ را نشان می دهد. با گذشت سه سال از جدایی شما از کسی که با ایشون رابطه عمیق عاطفی داشته اید هنوز هم در هر موقعیتی که برای شما پیش می آید، با گذشته خود که مدتی کوتاه ولی مطلوب برای شما بوده، مقایسه می کنید و این شما را آزار می دهد.
در گذشته شما یک رابطه ای شکل گرفته و به نوعی شما با در نظر گرفتن جوانب مساله به این نتیجه رسیده اید که ایشان مناسب برای شروع یک زندگی مشترک برای طی مسیر زندگی نبوده اند ولی هنوز این ارتباط عاطفی را فراموش نکرده اید و باز هم مرور می کنید و این به نوعی در شما تبدیل به یک عادت فکری شده است. شما در طول ارتباط با کسی که ارتباط عاطفی عمیقی برقرار کرده بودید، یک سری تجاربی را که مشق کرده اید که این نیز به نوعی شما را اذیت می کند.
از طرفی دقت به این مساله داشته باشید که بعضی تناقضات در هر جامعه ای وجود دارد و مختص جامعه ما یا جامعه بخصوصی نیست. حالا شما که تا حدودی نیز کمال گرایی دارید، این تناقضات و تبعیضات به زعم شما، موجب تنش در شما می شود.
مساله ای که مبرهن هست این است که تنهایی و کناره گیری ، به شما کمکی نخواهد کرد.
این رفتار شما دلیل دارد و ارتباط عاطفی ناموفق تان یکی از عوامل ایجادکننده می تواند باشد ولی به طور قطع دلایلی دیگر هم دارد. پیشنهاد می شود حتما" در اولین فرصت به یک مشاور مراجعه نمایید .

فاطمه ولی پور

چرا مشاوره غیر حضوری؟

تمامی حقوق این وب سایت متعلق به شرکت کلیک هوشمند گیلان می باشد

خدمات گیلان روانشناسی دارای مجوزهای لازم از مراجع مربوطه بوده و فعاليت‌های اين سايت تابع قوانين کشور است.